ستارگان بهبهو حاج امرالله صدقی (قسمت دوم)




http://uupload.ir/files/1p7y_ya09_img-20180520-wa0026[1].jpg

تشکیل اردوگاه تبلیغی

اردوگاه رمادیه دو یا به قول اسرا بین القفصین از روز اول به منظور تبلیغات علیه جمهوری اسلامی تشکیل شد. اسرایی که به نظر می رسید در سن کمی به اسارت در آمده اند اطفال نامیده شدند تا اردوگاهی به همین نام تشکیل شود و خبرنگاران دنیا جهت تهیه فیلم و خبر به این اردوگاه دعوت می شدندبه این منظور که ایران حقوق بشر را بعلت اعزام اطفال رعایت نمی کند.قبل از تشکیل این اردوگاه تعداد زیادی از نوجوانان ایرانی را در رومادیه یک جمع کردند و قضیه آن 23 نفر و ملاقات با صدام و حماسه جاویدان این نوجوانان و همچنین مصاحبه ماندگار و شجاعانه دو نوجوان اسیر ایرانی با خبرنگار هندی که که بدون حجاب به اردوگاه آمده بود و بعد از آن مصاحبه که به لطف الهی از طریق رسانه های گروهی دنیا به نمایش درآمد..... اردوگاه رمادیه دو تشکیل شد. نوجوانان اسیر در عملیات خیبر نیز یک قاطع از این اردوگاه را به خود اختصاص داده بودند. این اردوگاه چهار قاطع و هر قاطع داری 8 آسایشگاه بود.

امرالله در مورد این اردوگاه می گفت:

«در ابتدای ورود ما به رمادیه  برخلاف موصل از تونل وحشت خبری نبود. ما در اتوبوس تحلیل های مختلفی داشتم بعضی ها می گفتند که می خواهند برای تبلیغات ما را به ایران بفرستند!! و بعضی دیگر در این اندیشه بودند که حتما تبلیغات در کار است اما بعید است که عراق از 400 اسیر به یک باره بگذرد.. با ورود به رمادیه متوجه شدیم که از آزادی خبری نیست اما نسبت به تبلیغات تردیدمان برطرف شد و مطمئن شدیم که قصدشان تبلیغات بین المللی علیه ایران است.. ما را به قاطع دو بردند.من و گلرنگی و محسنی فردوازاد منش وغلامرضا شجاعی وارد آسایشگاه هفت شدیم.


آزمایش سخت در رمادیه

در این اردوگاه قرار بود آموزش هایی به اسرا داده شده و آن ها را برای اقدامات تبلیغی علیه ایران آماده کنند. امرالله در این باره می گفت:« هر روز صبح مارا جهت آموزش رژه نظامی به وسط اردوگاه می آوردند . به تدریج اعتراضات بچه ها گسترده تر شد. عراقی ها ما را به صلیب سرخ معرفی نکرده بودند. ما ماموران صلیب سرخ را از فاصله دور می دیدم فریاد می زدیم ، دست تکان می دادیم،  پارچه هایی را بلند کرده و تکان می دادیم تا شاید متوجه ما بشوند . ماموران صلیب سرخ بعد ها به ما گفتند که ما می دانستیم شما اینجا هستید حرکات شما را هم می دیدم اما اجازه ورود نداشتیم.

کم کم بچه ها تصمیم گرفتند که برای مقابله با اقدامات دشمن کاری انجام دهند. لذا تصمیم به اعتصاب گرفته شد.عاشورای سال 63 بود که بچه ها دست به اعتصاب زدند. بسیاری از بچه ها را به شکل جمعی یا انفرادی به درون حمام ها می بردند و آن ها را به شدت می زدند. همین آقای گلرنگی را بردند و به شدت زدند که مدت ها آثار آن ضربات بر بدنش نمایان بود..

اعتصاب ما نقشه های شومشان را برهم زد. اما بحث خبرنگاران و مصاحبه های تبلیغاتی تا آخر اجرا می شد. اگرچه هیچگاه این موضوع برای من به وجود نیامد.»

محرم در رمادیه دو

بحث محرم در عراق و عزاداری ها در همه اردوگاه محل درگیری بین اسرا و نظامیان عراقی بود.

امرالله ماجرای محرم در رمادیه دو را به این شکل توضیح داد:

«افسر عراقی در واکنش به عزاداری های ما برای امام حسین علیه السلام گفت :

:« فراموش نکنید شما برای ما گل نیاورده اید گلوله اورده اید جوانان ما را کشته اید.  اگر روزی بتوانید به آسمان بالا بروید و به ماه برسید می توانید در این اردوگاه سینه بزنید و عزاداری کنید!!! مردم کربلا هم خواستند عزادرای کنند و لی ما قیر داغ رویشان ریختیم و اجازه چنین کاری به آن ها ندادیم... سال 67 که ملازم عبدالسلام افسر استخباراتی به اردوگاه ما آمد همین حرف ها را به شکل دیگری تکرار کرد. که امام حسین عرب بوده و به شما ربطی ندارد. اصلا چرا شما قبل از عاشورا عزاداری می کنید؟؟

اما  ما در سال 63 بدون هیچ گونه نگهبانی و تدبیر خاصی شروع به عزاداری کردیم و به آن ها فهماندیم که به آداب و رسوم خود پایبندیم. چون آن سال در اعتصاب بودیم شرایط فرق می کرد اما در سال های بعد با برنامه ریزی خاص و قرار دادن نگهبان این کار را انجام می دادیم. و شور و هیجان خاصی را در بین خود ایجاد کرده بودیم.

پذیرش قطع نامه 598

یکی از مباحث بسیار مهم و چالش برانگیز در اردوگاه های عراق بحث پذیرش قراداد 598 بود امرالله در این باره می گفت:

« از طرق روزنامه های عراقی متوجه پذیرش قطع نامه 598 سازمان ملل شدیم. برایمان قابل هضم نبود همه افسرده و ناراحت بودیم بعضی ها گریه می کردند تا این که یکی از دوستان بزرگوار گفت چرا گریه می کنید اتفاقی نیفتاده امام به فرمان داد که به جبهه بروید از کشورتان،ناموستان  و انقلابتان دفاع کنید ما اطاعت کردیم امروزهم امام صلاح را در صلح می بیند و ما به عنوان یک پیرو ، یک ماموم باید اطاعت کنیم این معنی ولایت فقیه است. ما در هرصورت ادای تکلیف می کنیم.. به این ترتیب قضیه پذیرش آتش بس برای ما راحت تر شد و دانستیم که ما مکلف به ادای تکلیف هستیم .»

در سوگ خورشید جماران

از حوادث حزن انگیز و غمبار اسارت که بسیار هم تلخ بود بحث رحلت حضرت امام بود. امرالله درابن باره می گفت:

« یکی از بچه ها به نام افچنگی که در امور برق اردوگاه کار می کرد  و رفت و آمدی در بهداری داشت به ما خبر داد که امام بیمار است و از مردم خواسته شده که برای شفای امام دعا کنند. چند روز بعد از کنار آسایشگاه پنج می گذشتم که صدای گریه بچه ها را شنیدم در کنار آسایشگاه شش محمود رضا محستی فرد را دیدم به من گفت امرالله امام به رحمت خدا رفته.. من از شدت غم و اندوه کنار آسایشگاه شش به زمین افتادم. همه اردوگاه غرق در ماتم شد. احساس می کردیم که پشت و پناه خود را ازدست داده ایم . صدای گریه بچه ها به آن سوی سیم خاردار ها هم می رسید. روز بسیار تلخ و غم انگیزی بود. هیچگاه در اسارت چنین روز تلخی را تجربه نکرده بودیم. عراقی ها با دیدن حالت ما و شاید براساس دستوری که داشتند لحن و حرکات خود را تغییر دادند. از رادیو قران پخش می کردند و بعضی از سربازان با ما همدردی می کردند و سعی داشتند که ما را آرام کنند.. البته به نظر می رسید که در همه اردوگاه های عراق از ترس واکنش  اسرا این حالت به وجود امده بود.

وضعیت به شکلی بود که بچه ها در این چند روز درست و حسابی غذا نمی خوردند. غذایی که همیشه برای ما کم بود در آن چند روز اضافه هم می آمد.»

توفیقی که حاصل نشد

یکی از شیرین ترین خاطرات اسرا مربوط به زیارت کربلا و.. بود امرالله در مورد این مساله در اردوگاه رمادیه می گفت:

«در عاشورای سال 67 برخوردی با عراقی ها اتفاق افتاد و عقید  علی فرمانده اردوگاه دستور داد تابچه ها را به شدت زدند و چهل نفر از بچه های اردوگاه را به زندان بردند و ان شب وارد آسایشگاه شش که من انجابودم، شدند. ما یکی از مداحان معروف اردوگاه به نام جواد قندی. را مخفیانه به آسایشگاه شش آورده بودیم تا مراسم عزادری را برگزار کنیم. سربازی به نام حسین از قبل این مداح را شناسایی کرده بود.

در آن شب چند نفر را منجمله خودم را برای زدن انتخاب کردند مار را لخت کردند(پیراهن ما را بیرون اوردند) و شروع کردند یک به یک را می زدند. با مشت به فک بچه ها می زدند. یک نفر مانده بود که به من برسند که فرمانده اردوگاه گفت بس کنید. همه چیز داشت تمام می شد که به یک باره چشم حسین سرباز عراقی به جواد قندی افتاد و خطاب به فرماده اردوگاه گفت :«سیدی هذا بلبل خمینی» سربازان همه را رها کردند و پیراهن و زیر پوش جواد را از تنش بیرون آوردند  و رویش آب ریختند و با کابل به جانش افتادند. کابل گاهی دور کمر جواد می پیچید تمام بدنش را زخمی کرده بود کابل بر بدن خیس بیشتر اثر می کند. وقتی که بدن جواد به شدت زخمی و خون آلود شد او را رها کردند و رفتندو جواد جان ما را نجات داد .

در همان شب جاسوسی بین ما بود که برای ملازم عبدالسلام کار می کرد.. او اسامی افراد مورد نظر را نوشته  و به دشمن رسانده بود. بعد از این واقعه ماموران صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند بچه ها ماجرا را بیان کردند. نمایندگان صلیب سرخ با دیدن بدن های زخمی اسرا چنان تحت تاثیر قرار گرفتند که یکی از آن ها گفت :«نامردم اگر برای شما کاری نکنم» مدتی بعد از گزارش صلیب سرخ به بغداد و شکایت از آن واقعه مامورانی از بغداد به اردوگاه ما آمدند و افراد کتک خورده آن شب را به بازجویی بردند و بعد از اثبات این ماجرا درجه سرهنگی فرمانده اردوگاه را گرفتند و او را به منطقه دور دستی تبعید کردند.. شاید این بهترین کاری بود که از یک نماینده صلیب سرخ در عراق دیده شد.»

بعد از این جریان از ما خواستند که به کربلا برویم اما اردوگاه با این نظر مخالفت کردند. قطعا ضرب و شتم آن شب و برخورد های قبل و بعد در این تصمیم دخیل بود. در میان بچه ها شایع شده بود که حاج آقا ابوترابی فرموده اندکه به کربلا نروید. در حالی که بعدا مشخص شد که بحث زیارت کربلا پیشنهاد حاج آقا ابوترابی بود. ما زمانی متوجه این ماجرا شدیم که دیر شده بود و براثر اتفاقاتی که در کربلا افتاده بود .... عراقی ها رفتن به کربلا را ممنوع کرده بودند. و به این ترتیب ما از یک توفیق بزرگ محروم شدیم.

 

بوی خوش آزادی

از امرالله صدقی پرسیده شد که چگونه از ماجرای آزادی یا خبر شدید و عکس العمل دوستان چه بود؟

امرالله گفت:« از اوایل مرداد ماه سال1369 شایعاتی در مورد آزادی بین اسرا پخش می شد که منشا آن سربازان عراقی بودند. ما اغلب باور نمی کردیم چرا که به دشمن اعتماد نداشتیم . اما  شنیدن ماجرای نامه صدام به مرحوم آقای هاشمی تقریبا همه را بر این باور داشت که بحث آزادی جدی است. قاطع پشتی ما تلویزیون داشتند و شادی آن ها باعث شد که ماهم باور کنیم کار تمام است و تبادل از موصل آغاز شده است.» امرالله و دوستانش درتاریخ30 مرداد  سال 69 ساعت تقریبا 9شب از اردوگاه خارج و روز 31وارد خاک ایران شدند و جهت قرنطینه اول به کرمانشاه و بعد به اصفهان برده شدند. ودر تاریخ 3شهریور ماه به بهبهان برده شدندو پس از گذشت بیش از 77 ماه اسارت با سرافرازی تمام به آغوش میهن اسلامی بازگشتند. امرالله   بعد از بازگشت  در مجتمع ایثارگران شهید عابد نژاد مشغول به تحصیل شد و موفق به گرفتن دیپلم در این مجتمع گردید..                                                       امرالله با وجودیکه می توانست در پالایشگاه نفت آبادان مشغول به کار شود به دلیل  شرایط خاص نظام تصمیم گرفت به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بپیوندد. او  بعد از استخدام در سپاه و قبولی در آزمون سراسری سال 77جهت ادامه تحصیل به تهران رفت. و مدرک کارشناسی خود را در رشته مدیریت بازرگانی از دانشگاه شهید بهشتی تهران گرفت و سپس در سال 88تصمیم به ادامه تحصیل گرفت و موفق به اخذ لیسانس حقوق از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز و سپس اخذ مدرک کارشناسی ارشد حقوق جزا از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال شد، سال75 ازدواج نمود و حاصل این ازدواج دو پسر است که اکنون در حال تحصیل هستند. ایشان هم اکنون از بازنشستگان سپاه پاسداران می باشد.

                                                                                    

                                                                                   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.