خبر ارتحال حضرت امام در اردوگاه چهار موصل قسمت دوم


در گفتگوهای جداگانه با تسنیم| نظر 20 شاگرد امام(ره) درباره مدیریت سیاسی و وزانت علمی امام خامنه‌ای


. بعد توی دو تا اتاق اردوگاه، دو تا سخنرانی اصلی گذاشتیم تا خبر را به بچه ها بدهند. حاج آقا صالح آبادی و حاج آقا جمشیدی سخنران ها بودند. من خودم اتاق حاج آقا جمشیدی بودم. حاج آقا بعد از نام خدا با انا لله و انا الیه راجعون شروع کرد که بچه ها همان اول همه چیز دستگیرشان شد. اصلاً این دو تا اتاق، همان اول سخنرانی ها از گریه ی بچه ها می لرزید. تأثیر آیه (الا بذکر الله تطمئن القلوب) را من آنجا به چشم دیدم. فقط یاد خدا و آیه هایی که تلاوت می شد قلب بچه ها را تسکین می داد. عراقی ها تأکید می کردند هیچ کس حق ندارد بیرون از بند ها عزاداری کند. هیچ حرکت و سخنرانی هم بیرون از بند انجام نشود. سیل اخبار بود که از رادیو می گرفتیم. بچه های خبر حسابی درگیر بودند. اخبار را که می گرفتیم، با همه جزئیاتش برای بچه ها می خواندیم. اینکه فردا تشییع پیکرحضرت امام است. اینکه نماز را آیت الله گلپایگانی می خوانند و...  . عراقی ها برخلاف گذشته، این بار توی بندها کاری به کارمان نداشتند و گذاشتند تا چهل روز عزاداریمان را بکنیم. صدها ختم قرآن توی آن چهل روز نثار روح امام(ره) شد. تمام دکلمه ها و سرودها و مداحی ها را از رادیو می گرفتیم و عیناً بچه ها آنها را تمرین و اجرا می کردند. یکی دو بار هم خود بچه های سرود را آوردیم تا از رادیو سرود را بشنوند و بهتر اجرا کنند. اولین سرودی که بچه ها بعد از فوت امام (ره) خواندند، همان سرود معروف (دریغا ای دریغا ای دریغاخدایی سایه ای رفت از سر ما) بود. توی آن چهل روز، شاید روزانه شش هفت ساعت رادیو می گرفتیم و مثل خبرنگارها رپرتاژ وگزارش لحظه به لحظه داشتیم.

نور امید دوباره وقتی توی دل بچه ها روشن شد که مجلس خبرگان، حضرت آقا را به عنوان رهبر اعلام کردند. توی سخنرانی ها و جلسات اردوگاه هم دائم این جانشینی اعلام می شد. وصیت نامه امام(ره) را هم که رادیو روزی چهار پنج نوبت پخش می کرد می گرفتیم و کامل نوشته اش را داشتیم. قبل از خواندن هر بخش خبری، یک فراز از وصیت نامه را هم می خواندیم که واقعاً توی روحیه بچه ها اثر گذار بود. توی آن مدت تمام دنیایمان شده بود امام (ره). چشم ها معمولاً پر از اشک بود. من خودم خیلی گریه می کردم. نمی تواسنتم جلوی خودم را بگیرم، مخصوصاً موقع گرفتن خبر ها، عواطف و احساسات بی تابم می کرد. یادم است یک دفعه وقتی موقع خبر داشتم گریه می کردم؛ آقا مرتضی جوکار آمد دست انداخت دور گردنم و حرفی بهم زد که خیلی به دلم نشست. آقا مرتضی خبر ها را می گرفت و برای کاتب ها می خواند، از آن بچه های مخلص و با مرام بود. چند سالی هم سنش از من کم تر بود. بهم گفت «آقا لطف الله، باید بپذیریم که امام دیگه رفت. باید به جای گریه کردن سعی کنیم ویژگی های امام رو به یادگار، همراه خودمون داشته باشیم.»

 نقل از کتاب دوره درهای بسته خاطرات حاج لطف الله صالحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.