خبر ارتحال حضرت امام در اردوگاه چهار موصل قسمت اول



امام خمینی (ره), رحلت امام خمینی(ره), سالگرد ارتحال امام خمینی(ره)

اردیبهشت، تقریباً هفته ای یکی دو بار خبر امام (ره) را داشتیم اما به خرداد که رسیدیم روز به روز شد. خبر ها را به بچه ها می دادیم. این که امام (ره) چه بیمارستانی بستری اند. چقدر مردم جمع شده اند توی خیابان ها و مراسم دعا گذاشته اند. تکایا و مساجد چه کار می کنند. توی اردوگاه هم کار بچه ها فقط شده بود دعا و زاری. «خدایا لااقل این یکی رو از ما نگیر.» دیگر تابش را نداشتیم. توی ذهنمان انقلاب و ایران بدون امام (ره) اصلاً نمی گنجید. همه فکر و ذکر و برنامه هایمان شده بود امام (ره) و بیماری امام (ره). بچه های خبر حسابی مشغول بودند. دائم شیفت ها با هم جا به جا می شد و کاتب ها درگیر بودند. خبر های ساعت دو بعد از ظهر و دوازده شب را دائم داشتیم. اما پیش می آمد که خبر هشت صبح را هم می گرفتیم. روز سیزده خرداد، آمار ساعت ده صبح گرفته شد و همه بچه ها رفتند داخل بند ها که عراقی ها محرم آهنگران؛ مسئول ایرانی اردوگاه را صدا زدند. هر از گاهی که فرمانده عراقی قرار بود بیاید یا خبری چیزی بود، عراقی ها آقا محرم را صدا می زدند. اما این بار دیدم که آقا محرم وقتی از پیش عراقی ها برگشت، یک راست رفت سمت حاج آقا صالح آبادی و بعد هم آمد سراغ من. من از پشت پنجره داشتم نگاهش می کردم، توی دلم نگران هم شده بودم. از همان پشت پنجره آرام اشاره کرد بیا جلوتر. سرم را چسباندم به توری پنجره. بچه ها این جور موقع ها کلاس می گذاشتند و رعایت می کردند. مثلاً می دیدند مسئول اردوگاه با یکی از مسئولین بند ها کار دارد، خودشان می رفتند آن طرف تر و اصلاً گوش نمی کردند. در همین حال هم اگر به کسی شک می کردند؛ حتی از دست شویی رفتن و طولانی شدن زمان آن هم آمار داشتند.

خلاصه این که آقا محرم خیلی آرام گفت «لطف الله وقتی آمار گرفتند ورفتیم تو، سریع برو رادیو رو بگیر.» یک دفعه دلم هری ریخت پایین. گفتم «مگه بهت چی گفتن؟» گفت «تو برو بگیر بهت می گم.» بعدش برایم گفت که عراقی ها بر خلاف همیشه، کمی منطقی تر برخورد کرده بودند. آقا محرم گفت فرمانده اردوگاه ازش پرسیده «اگه یه اتفاق بزرگ براتون بیفته مثلاً یکی از رهبرای بزرگتون فوت کرده باشه فکر می کنی اسرا چه کار می کنن؟» عراقی ها خبر نداشتند که ما اخبار لحظه به لحظه را داریم. آقا محرم هم به روی خودش نیاورده بود و گفته بود «خب فرق می کنه، تا کی باشه؟» گفتند «مثلاً رئیس جمهورتون یا مثلاً رهبرتون.» آقا محرم گفته بود «خب خیلی ناراحت می شیم. اینا رهبرامون هستن.» توی رابطه با ما، عراقی ها آن اواخر خیلی پیشرفت کرده بودند. اوایل خیلی راحت می گفتند باید بگویید درود بر صدام و به رهبران ما توهین می کردند. اما آن اواخر خیلی با احتیاط رفتار می کردند و کلی مقدمه چیدند تا در آخر به آقا محرم گفتند «شما باید آمادگی فوت سید خمینی رو داشته باشین و اسرا رو هم آماده کنین. هر انسانی به هر حال فوت می کنه. تو باید تعهد بدی که کسی شلوغ نکنه. خود زنی نکنه.»

بعد از حرف آقا محرم فقط منتظر بودم تا در بندها را ببندند و برویم سر وقت رادیو.

خود آقا محرم داخل بند دیگر طاقت نیاورد و شروع کرد به گریه کردن. من و محسن رفتیم سراغ رادیو و بردیمش سمت حمام. طبق معمول من رفتم داخل و محسن بیرون نشست. ساعت ده ونیم یازده صبح بود. موقع خبر نبود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. تا رادیو را بازش کردم، دیدم مارش عزاست. چند لحظه بعدش هم همان اطلاعیه « روح پر فتوح و ملکوتی امام به ملکوت اعلی پیوست.» را خواند. یک دفعه شل شدم. با اینکه از قبل با حرف آقا محرم کمی آمادگی اش را داشتم، اما باز وقتی از رادیو با آن جو و فضایی که ایجاد شده بود شنیدم، اصلاً بریدم. دائم با دست روی سرو صورتم می زدم و می گفتم « وای حالا ما باید عزای امام رو بگیریم؟ اصلاً بعد از این انقلاب چی میشه؟» اما خیلی زود خودم را جمع و جور کردم. برعکس قطعنامه که دستم راه نمی رفت و به زور می نوشتم، این بار انگار کسی هول بدهد این دست را، دستم خودش می نوشت. هر چه خوانده می شد را تند تند می نوشت. ولی کاغذ خیس اشك می شد، روی یک برگه دو خط می نوشتم. کاغذ خیس خیس می شد، کاغذ را می انداختم کنار یک کاغذ دیگر، باز آن کاغذ هم همین طور. باید سریع می نوشتم و می آمدم بیرون. آقا محرم گفته بود «فقط ببین صحت داره یا نه؟ همین.» اما بیست دقیقه طول کشید تا توانستم همان یک پیام را بنویسم. از داخل حمام که آمدم بیرون دیدم غیر از محسن، آقا محرم آهنگران و علی آقا بلال زاده معاون آقامحرم هم ایستاده اند و همین جور نگاه می کنند. من بی اختیار اشک می ریختم و آن ها هم دیگر اصلاً نپرسیدند که چی شده؟ محرم زد توی سر خودش، علی بلال زاده و محسن هم همین طور. اما محرم خیلی زود خودش را جمع کرد و گفت «بچه ها بی تابی نکنین، باید قضیه رو یه جور جمع کنیم، ما این جوری بی تابی بکنیم بچه های دیگه چی؟» هنوز هم از بچه ها کسی چیزی نفهمیده بود. خود عراقی ها هم نه رادیوشون را باز می کردند و نه چیزی می گفتند. با هم رفتیم خدمت حاج آقا صالح آبادی. حاج آقا صالح آبادی وقتی تایید خبر را از جانب ما شنید ساکت شد و چند دقیقه هیچ چیز نگفت. زمان، انگار وزن پیدا کرده بود. سنگین شده بود. به این سادگی نمی گذشت. مثل همان وقت هایی که اوایل اسارت برای بازجویی می بردند و یک دقیقه اش به اندازه یک ساعت می گذشت. بعد از چند دقیقه که به اندازه چند ساعت گذشت گفت «همه طلبه و مسئولین بند ها رو جمع کنین و بگین جلسه فوری داریم.» ما آمدیم بیرون. بچه ها از حال و روزمان چیز هایی فهمیدند؛ اما خودمان خبر را ندادیم. گذاشتیم تا خود حاج آقا جمشیدی و حاج آقا صالح آبادی خبر را بدهند. جلسه توجیهی روحانی ها و مسئولین گذاشته شد و برایشان گفتند که اسرا دعوت به آرامش شوند چون اگر شلوغ شود عراقی ها مداخله می کنند. ....
نقل از کتاب دوره درهای بسته خاطرات حاج لطف الله صالحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.