امان از دل زینب…

   به کربلا از هر طرف که نگاه مي کني؛ سوز است، آه است؛ مظلوميت است، گذشت است, عشق است. يکي طرف چنان عظمتي به پاست که فرشتگان هم بي شک به تماشا ايستادند و يک سو انسانها چنان کوچکند، چنان بي ارزشند که در مي ماني مگر مي شود که انسان به اين درجه از حقارت هبوط کند. عجب تقابلي است که در تقابلشان فکر عاجز مي ماند.


   حال تصور کنيد زينبي را که نوه نبوت است، دختر زهرا است، دختر علي است؛ خواهر حسن و حسين و عباس است. چه کم دارد زينب از بزرگي؟ و حال تصور کنيد که زينب دست بسته، خسته، ميان هزاران چشم ناپاک به شهري پا بگذارد که روزگاري نه چندان دور بانوي شهر بود؛ دختر خليفه بود، نوه ي رسول بود. چه تقابل عجيبي است؛ زينب، رينت دل علي، آرام جان حسين؛ اسير شهري باشد که روزگاري بانوي آن شهر يود. روزگاري در آن شهر عزت داشت و حال مردماني نه مرد به تماشاي بانو بايستند. چه تقابل تلخي است که حقيران به تماشاي بزرگان بايستند. و زينب جز زيبايي نبيند. امان از دل زينب...


   تصور سختي است که عزيزي به دست پست ترين مردمان به اسارت برود. تصور تلخي است که بزرگي به دست حقيرترين انسانها تحقير شود. مردمان شهري به تماشاي اسارتشان بايستند که روي نامردي را سفيد کردند، روزي نامه نوشتند، به مهماني خواندند و روز ديگري در کوچه ها به تماشا ايستادند. امان از دل زينب... .


   کربلا را پشت سر بگذاري، عزيزانت را بي کفن بر دشت کربلا رها کني, اطرافت را دشمن گرفته باشد، دردي به عظمت يک کوه بر دلت سنگيني کند و بر شهري پا بگذاري که مردمش به تماشايت ايستاده باشند. کوي به کوي، برزن به برزن از هر شهر و دياري که بگدري چشمها به تماشايت بايستند؛ نگاهها خوارت کنند. امان از دل زينب... . هر چه بگويي باز هم کم مي آوري... امان از دل زينب... .


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.