اسوه های پایداری یا ستارگان بیبهو



محمود رضا محسنی فرد متولد 1345

تیپ 15 امام حسن مجتبی علیه السلام

فرمانده تیپ شهید بهروز غلامی

گردان سوم به فرماندهی محمود محمد پور

تاریخ اسارت 9/12/1362 منطقه عملیاتی خیبر  روستای الصخره عراق

تاریخ آزادی 4/6/1369

 http://uupload.ir/files/98mm_img-20180222-wa0006.jpg

محمود رضا محسنی  فرد اولین ساعات اسارت

 محمودرضا محسنی‌فرد از دروان ابتدایی در مسجد سبز پوشان و مکتب محمدیه زیر نظرروحانی شهید عبدالکریم بخردیان پرورش یافت. در گروهی که دوستش عبدالصاحب بخردی نیز حضور داشت به فرا گیری علوم قرآنی می پرداخت .  در اوج مبارزات مردم انقلابی ایران با وجود سن اندکش شرکت داشت و در راهپیمایی ها و درگیری های خیابانی شرکت می کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی  به مسجد امام جعفر صادق رفت چرا که مسجد سبز پوشان مسجدی کوچک بود و بعد از انقلاب نمی توانست خیل جمعیت انقلابی را در خود جای دهد. شهید بخردیان به مسجد سید فقیه رفت و گروه دانش آموزی این مسجد نیز جمعی به همراه ایشان رفتند و جمعی من جمله محمود رضا به مسجد امام جعفر صادق که در آن زمان از پایگاه های فعال و انقلابی بود  پیوستند. محمود رضا در مسجد امام جعفر صادق با دوستان آزاده ای همچون بهروز ساختمانی  و عباس سیاری همراه بود.

حضور در بسیج

با شروع جنگ تحمیلی و هجوم وحشیانه ی صدامیان به سرمین مقدسمان محمود رضا و دوستانش احساس مسوولیت بیشتری کرده و با حضور دربسیج خود را جهت پاسداری از مرزهای جمهوری اسلامی آماده می کنند.

متولد ۱۳۴۵از بچه های فعال مسجد امام جعفر صادق در بهبهان بود پس از چند بار ناکامی در رفتن به جبهه‌، در آخر در ۱۷ سالگی خودش را به مناطق عملیاتی می‌رساند. حضور در عملیات والفجر مقدماتی و خیبر حاصل حضور او در جبهه بود. محسنی‌فرد در عملیات خیبر اسیر می‌شود و از اینجا به بعد مسیر زندگی‌اش عوض می‌شود. شش سال و نیم اسارت و هم‌نشینی با انسان‌های بزرگی همچون مرحوم ابوترابی لحظات شیرین و به یاد ماندنی زیادی برای او به یادگار گذاشته است. به مناسبت ورود آزادگان سرفراز  به کشور، آزاده سرافراز محمود محسنی‌فرد مروری بر روزهای تلخ و شیرین اسارت دارد که در ادامه می‌خوانیم.

 اولین اعزام به جبهه

در مورد اولین اعزامش به جبهه خودش می گوید:«سال ۶۰ و در ۱۵ سالگی دو بار برای رفتن به جبهه اقدام کردم که به خاطر کوچک بودن جثه و کم بودن سن اجازه حضور پیدا نکردم. حتی یک بار طبق روالی که بچه‌های خوب آن زمان شناسنامه‌های‌شان را تغییر می‌دادند من هم سنم را در کپی شناسنامه‌ام تغییر دادم و دوباره کپی گرفتم که باز ناموفق بودم. اولین اعزام من برای والفجر مقدماتی در بهمن ۶۱ بود. در مرحله اول و دوم عملیات شرکت کردم و هر دو بار تا آستانه اسارت رفتم. بعد از آن اعزامم به صورت پدافندی بود

حضور در عملیات خیبر

در آخرین روز مهرماه سال 62گردان بهبهان جهت شرکت در یک عملیات بزرگ با ویژگی های خاص عازم آبادان می شود و محمود رضا نیز در این گردان جا دارد. در آبادان و پس از تقسیم بندی اولیه محمود رضا به گردان سه تحت فرماندهی محمود محمد پور قرار می گیرد. و آموزش آبی خاکی را در چند مرحله در در منطقه مارد فرا می گیرند.

محمود رضا اکنون 17 ساله است برای این سن چند حضور در جبهه شاید در دنیا مرسوم نباشد. اما در میان رزمندگان او یک نیروی با تجربه محسوب می شود. و این از ویژگی های خاص نیروهای رزمنده ایرانی است. عشق به امام باعث شده که برای حضور در میادین نبرد  سن و سال چندان مطرح نباشد.

حادثه ای در آبادان

در دوره چهار ماهه حضور در آبادان  محمود رضا دچار حادثه ای می شود که منجر به سوختگی صورت و گردن او می شود . این سوختگی تا مدتها در چهره او نمایان بود. او برای اینکه خانواده متوجه چنین حادثه ای نشوند در جریان حمله موشکی به مدرسه پیروز به همراه دیگر دوستانش به بهبهان نیامد.

حادثه از این قرار بود که :« شبی برق مقر گردان سه قطع شده بود محمود رضا به همراه فرهاد عسکری که در عملیات خیبر شهید شد، به سراغ کابل های برق می روند. در تاریکی و درهم ریختگی برق مقر محمود رضا دو کابل بزرگ را به هم می زند که منجر به آتش سوزی شده و صورت و گردنش دچار سوختگی می شود.

عملیات خیبر و اسارت

محمود رضا حضور در عملیات خیبر و ماجرای اسارتش را این گونه بیان می کند

9/12/62 در عملیات خیبر اسیر شدم. تیپ ما که تیپ ویژه امام حسن(ع) بود در شب اول عملیات تا مسافتی پیشروی کرد و بعد مجبور به عقب‌نشینی در دژ خیبر شدیم. چند روز آنجا بودیم که دژ شکست و از آنجا هم عقب نشستیم. محل استقرارمان 4۰ کیلومتر داخل خاک عراق بود و پشت سرمان نیزار و هور وجود داشت و باید با قایق و از راه آبی برمی‌گشتیم. روز هفتم اسفند فرمانده گروهان‌مان آقای عبدالرضا سرخه - که خداوند به او سلامتی عطا کند-گفتند تک‌تیراندازها بروند. من در این عملیات بیسیمچی بودم. گفت فقط فرماندهان، آرپیچی‌زن‌ها، بیسیمچی‌ها و تیربارچی‌ها بمانند و بقیه بروند. حتی دو راهنمای راه بلد عراقی که از مجاهدین عراقی بودند هم سوار قایق شدند و رفتند. آن شب ماندیم و فردا صبح زیر آتش دشمن بودیم و جناحین ما شکسته شد و تا جایی که جا داشت عقب رفتیم و خود را با روستای البیضه آخرین نقطه خشکی در هور رساندیم،۷۰، ۸۰ نفر توانستیم جان سالم به در ببریم. شب در البیضه، روستای عراقی ماندیم. تعدادی با قایق‌های محلی سوار شدند و رفتند. هر چند تعدادی از آنها به مدت ۲۰ روز در هور گم شدند و بعدا آنها را هم پیش ما آوردند. شرایط خیلی سختی داشتیم. فردا صبح بعثی‌ها روستا را با خاک یکسان کردند و نزدیک ۵۰ نفر اسیر شدیم که همه همسن بودیم. دست‌های ما را بستند، جلوی یک نفربر گذاشتند و می‌ترساندند که می‌خواهیم با نفربر زیرتان بگیریم.

اولین لحظات اسارت

محمود رضا روز نهم اسفند سال 69به اسارت دشمن درآمد و در مورد اولین لحظات اسارات، برخوردهای دشمن و حال و هوای حاکم برخود و دوستانش چنین می گوید:

«آدم در آن لحظات سخت منتظر ساعت‌های آینده است که ببیند چه می‌شود و چه اتفاقی می‌افتد. ترس از کشته شدن نداشتیم ولی در دست دشمن بودن خیلی سخت بود. در آن لحظه نگران آینده و منتظر اتفاقات بعدی بودیم. خاطرم است برخی از سربازان عراقی بسیار انسان بودند و در کلاهشان به بچه‌ها آب می‌دادند. عکس‌های حضرت امام که روی جیب‌هایمان بود، را می‌کندند و یواشکی در جیب‌هایشان می گذاشتند. شنیده بودیم کسانی که در خط مقدم می‌جنگند از شیعیان هستند و شاید دلیل این کارهایشان همین بود. و شاید هم مسایل دیگری که خدا بهتر می داند.

لحظه اسارت هیچ سلاح و مهماتی نداشتیم.  عراقی‌ها ۴۸ ساعت منتظر بودند ۴۰ نفر را با مجهزترین سلاح‌ها و آرپیجی بگیرند و وقتی دیدند ما هیچ سلاحی نداریم خیلی تعجب کردند. شب سنگری را کنده بودیم و پنج شش نفر در آن رفته بودیم و نارنجک می‌انداختیم. یکی از دوستان گفت از اینجا بیرون برویم که الان همه را می‌زنند. بنده خدا دستش را که بالا برد، ‌می‌خواستند پیشانی‌اش را بزنند که تیر به گوشه سرش خورد و زخمی شد. وقتی بالا آمدیم دیدیم روستا را با خاک یکسان کرده و بقیه بچه‌ها را گرفته‌اند. ما آخرین نفراتی بودیم که آنجا اسیر شدیم. 

مسیر اسارت تا موصل

مسیر خط مقدم تا اردوگاه مسیر بسیار سخت و پر مشقتی بود که محمود رضا آن را چنین بیان می کند:

«اگر بخواهیم تقسیم‌بندی کنیم از جبهه تا اسارت و وارد اردوگاه شدن و عادت به شرایط کردن یک دوره می‌شود و یک دوره هم  زمانی است که تب و تاب اولیه خوابیده و دیگر پذیرفته‌ایم اسیر شده‌ایم. ما را در العماره به یک مرکز نظامی، بعد به استخبارات بغداد و در آخر به موصل بردند. از اسفند ماه ۶۲ تا نیمه فروردین 63 آنجا بودیم. در موصل مرا به آسایشگاه 13 بردند آسایشگاهی که از همان روز اول به نام «آسایشگاه اطفال» معروف شد. در آنجا در یک گروه هشت نفره بودیم که عبارت بودند از « محمد جواد اسکافی که سنش از همه ما بیشتر بود-محمد رضا آزاد منش، امرالله صدقی، نعمت الله گلرنگی، دو نفر از بچه های نیشابور هم بودندو...» عراقی‌ها بیشترین تعداد اسیر را تا آن زمان گرفته بودند (۲ هزار اسیر) و از این موضوع خیلی خوشحال بودند. در این تاریخ یک روز به اردوگاه آمدند و تعدادی را بر اساس چهره که کم سن و سال‌تر باشد جدا کردند و اسم‌هایشان را نوشتند. اسم کسانی که زیر ۱۸، ۱۷ سال داشتند را نوشتند که من هم جزوشان بودم.بیشتر افراد انتخاب شده از آسایشگاه 13 و 14 بودند. با ماشین دنبالمان آمدند و به اردوگاه اطفال اسیر ایرانی بردند. آنجا بنا را روی تبلیغات گذاشتند و چندین اکیپ خبرنگاری برای عکاسی و فیلمبرداری جهت تهیه فیلم آمدند.»

 ورود به اردوگاه رومادیه دو (کمپ7)

اردوگاه تبلیغاتی رومادیه دو یا کمپ هفت دارای قصه های زیادی از بدو ورود  داشت که محمود رضا در مورد آن اتفاقات که گاهی تلخ و گاهی شیرین بودند می گوید:

«ما حدود 400 نفر بودیم که از اردوگاه موصل دو جدا شدیم. از اینجا به بعد نوع زندگی ما دچار تغییرات اساسی شد. در موصل بزرگانی بودند که می توانستیم با آن ها مشورت کنیم ولی اینجا راهی جز توکل برخدا  نداشتیم . باید خودمان تصمیم می گرفتیم و در مقابل هجمه تبلیغاتی دشمن ایستادگی می کردیم.همه می دانستند به چه خاطر به جبهه آمده‌اند و بر اساس منطق و آگاهی وارد جبهه شده بودند. بچه‌ها می‌گفتند که ما جنگ را شروع نکردیم و برای دفاع آمدیم. عراقی‌ها می‌گفتند چرا می‌جنگید که بچه‌ها جواب می‌دادند شما وارد خاک ما شدید و ما هم مجبور شدیم مقابل شما بایستیم. ما به مدت شش ماه مفقود بودیم، خانواده‌ها هیچ خبری نداشتند و خیلی‌ها را شهید اعلام کرده بودند. خبرنگار رادیویی‌شان که خرمشهری بود برای مصاحبه با ما آمده بود. من ردیف جلو بودم و گفتم ما مصاحبه کرده‌ایم و وضعیت‌مان اعلام شده است. با حرف من ردیف اول را بلند کردند تا به مصاحبه تلویزیونی ببرند. ما را به مقر فرماندهی در خارج از اردوگاه بردند. محوطه سبزی بود که خبرنگارها ایستاده بودند و دوربین را روی صندلی تاب‌داری گذاشته بودند. یک خبرنگار دیگر گفت:« من چه می‌گویم و شما چه جوابی بده. می‌گفت من می‌گویم شما را به زور آورده‌اند و تو بگو ما را از سر کلاس به زور به جبهه آورده‌اند. !!!»چندنفر اول مصاحبه کردند و من منتظر بودم نوبتم شود که من خودم را به دل درد زدم. به خودم می‌پیچیدم و من را به اتاقی فرستادند. به حدی فیلم بازی کردم و به خودم پیچیدم که در آخر نگذاشتند من مصاحبه کنم. کسانی که مصاحبه می‌کردند و به مذاق‌شان خوش نمی‌آمد را اذیت‌ می‌کردند. پشت دوربین سرباز با کابل ایستاده بود و تهدید می‌کرد. می‌گفتند یا حرف‌هایی که گفته‌ایم را می‌گویید یا کتک می‌خورید.


http://uupload.ir/files/tfo_image-b56a6d19527bf5440d1939c7ef3bbe5117d8357c62d0ce7515c64e8f3aa3db0d-v.jpg

ایستاده از راست محمد رضا آزادمنش- نعمت الله گلرنگی- شجاعی

نشسته: محمود رضا محینی فرد- امرالله صدقی

 تا 11 تیرماه سال 68 در این اردوگاه بودیم و اتفاقات عجیب و پر از شگفتی و سختی را پشت سر نهادیم. هر روز دسیسه ای تازه و نقشه ای جدید در مقابل ما بود و ما مجبور بودیم برای مقابله با ان ها برنامه های تاز ای داشته باشیم.»

حاج آقا ابوترابی فرشته نجات:

حاج‌آقا ابوترابی فرشته نجات بچه‌های آزاده بود. هر آنچه از واعظین و منبریان شنیده بودیم که پیامبر چنین اخلاقی دارد را همه در وجود حاج‌آقا ابوترابی می‌دیدیم. گاهی برای اداره امور بین اسرا اختلافاتی پیش می‌آمد. مثلا فرمانده گردان می‌خواست به سبک خودش اردوگاه را اداره کند و اختلافاتی پیش می‌آورد. مثلا فرمانده می‌گفت همانطوری که در جبهه جنگیدیم و اسلحه دست گرفتیم باید اینجا هم همینطوری بجنگیم. حاجی می‌گفت اینجا تاکتیک متفاوت است و روح و جسم آزادگان را نجات می‌داد. اگر ایشان نبود صدمات زیادی به آزادگان وارد می‌شد.

چگونگی آزادی

غروب سوم شهریور 69 اتوبوسهاجهت بردن اسرا به مرز به اردوگاه آمدند نیمی از افراد سوار شدند وآرام آرام نسیم آزادی مشام را نوازش می داد بعداز گذر از چند شهر در ساعت یک ونیم بامداد 4 شهریور به مرز خسروی رسیدیم پاسداران با لباسهای سبز به درون اتوبوسها آمدند با اسرا روبوسی می کردند بعد از گذشت مراحل قانونی درساعت یک و چهل وپنج دقیقه از اتوبوس عراقی خارج ووارد اتوبوس کشور عزیزمان شدم. حوالی نماز صبح به پادگان. رسیدیم وسپس به سمت فرودگاه کرمانشاه رفتیم در فرودگاه به یکی از سربازان شماره تلفن منزل را دادم وایشان هم به خانواده ام تلفنی اطلاع دادند که اسیرتان آزاد شده، از فرودگاه با هواپیما سی 130 به اصفهان رفتیم ویک شب نیز در قرنطینه اصفهان بودیم فردای آن روز مجددا با هواپیمای سی 130 به اهواز رفتیم یک شب نیز در اهواز بودیم و درتاریخ 6 شهریور 69 با اتوبوسهای سپاه وبه همراه دوستان قدیمی سپاه به سمت بهبهان حرکت کردیم دربدو ورود به بهبهان وارد سپاه شدیم همانجایی که روزی با بسیاری ازدوستان به جبهه اعزام شدیم با دیدن دوستان وهمرزمان اشک شوق در چشمامن حلقه ویاد اعزام وجبهه ودوستان شهیدمان زنده شد بعد از انجام مراسم استقبال با یک ماشین پیکان به ههراه دوتن از دیگر آزادکان ازسپاه خارج شدیم ومارا به منزلمان رساندند به محض دیدن پدرومادرم به پایشان افتادم وپیشانیشان رابوسیدم و به این ترتیب اسارت به پایان رسید و بخش دیگری از زندگی ما آغاز شد   بعداز آزادی                                               بعداز آزادی تمام هم وغمم درس بود درس اول مهرماه به مجتمع رزمندگان رفتم مسئول مجتمع یکی اردوستان رزمنده ام بود گفت چه عجله ای هست فعلا استراحت کن گفتم تا همینجا هم دیر شده بالاخره شروع کردم به درس خواندن برای گرفتن مدارک تحصیلی به دبیرستان مطهری رفتم کارنامه سال 61 را به من دادند روی آن نوشته شده بود اسری شد طی یکسال، نیمی از دروس سال سوم و تمام دروس سال چهارم دبیرستان را گذراندم سال 70 در آزمون سراسری شرکت کردم

اما موفق نشدم  چون هدف من فقط پذیرفته شدن در رشته پزشکی بود سال بعد مجددا در کنکور شرکت کردم و به لطف خدا ودعای پدر ومادرم

توانستم در رشته دلخواه خود در دانشگاه تهران پذیرفته شوم . خوشبختانه دوست و همرزمم رامین تراز نیز در همان دانشگاه پذیرفته شد و ما دونفر با هم به تهران عزیمت نمودیم . بعد از اتمام دوره عمومی و پس از گذراندن یک وقفه طولانی در آزمون دوره تخصصی شرکت نمودم که به لطف خداوند در رشته تخصص اطفال پذیرفته شدم. »

دکتر محمود رضا محسنی فرد بعد از اتمام دوره تحصیل همچنان با شور و شوق مشغول خدمت گزاری می باشد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.