اسوه های پایداری یا ستارگان بیبهو قسمت اول


علی دهقان پیر متولد 1344       تیپ امام حسن مجتبی علیه اسلام

گردان :بدر      فرمانده گردان: شهید محمد شعبانی

گروهان شهید مسعودفر     فرمانده گروهان : پاسدار آزاده رضا محسنی

تاریخ اسارت 1361/11/19        تاریخ آزادی 1369/6/1   


http://uupload.ir/files/yw0e_img-20180520-wa0025[1].jpg

نشسته نفر سوم از چپ علی دهقان پیر اردوگاه رومادیه

علی دهقان پیر در آبادان متولد شد. پدرش اصالتا بهبهانی بود که بخاطر مسائل کاری به آبادان رفته بود. او در پالایشگاه آبادان کار می کرد. علی در خانواده ای پرجمعیت بزرگ شده بود. خانواده ای 12 نفره که به خاطر شغل پدر در طبقه متوسط جامعه جای می گرفتند. دوران ابتدایی در دبستان دکتر اقبال آبادان درس خواند و بعد از پایان دوره ابتدایی ، به مدرسه راهنمایی چهارم آبان (دکتر شریعتی) رفت تا دوره راهنمایی را در این مدرسه سپری کند.

12 ساله بود که موج عظیم حرکت های مردمی ملت ایران علیه نظام شاهنشاهی به اوج خود رسید و علی نیز مانند سایر همسالان خود وارد صحنه  مبارزه شد. و از همان زمان عشق به امام خمینی رهبر کبیر انقلاب را در دل خود جای داد.

حضور در راهپیمایی ها و درگیری های خیابانی حداقل کاری بود که از این نوجوان 12 ساله برمی آمد. اما حضور برادر بزرگترش در امور انقلاب و پخش اعلامیه ها و دعوت جوانان به حضور در راهپیمایی ها و تظاهرات خیابانی بسیار چشمگیر تر بود. همین امر باعث می شد تا علی نیز در کنار او به فعالیت بپردازد.

شروع جنگ تحمیلی

با پیروزی انقلاب علی هم همانند دیگرهم سن و سالان خود به ادامه تحصیل پرداخت. از این زمان تا شروع جنگ که تقریبا آبادان روز های آرامی را داشت خیلی به طول نیانجامیدواین دوران آرام و امن خیلی زود تبدیل به ناآرامی گردید .

روزهای آخر شهریور سال 59در حال سپری شدن است. آبادان ،خرمشهر و شهرهای مرزی دیگر آبستن حوادثی سخت و خشن است. درگیری های مرزی مدتی است که وجود دارد اما کسی تصور نمی کرد که این درگیری های مختصر به نبردی طولانی بینجامد.

علی دهقان پیر همانند همه نوجوانان دیگر وطن در فکر فردایی است که با بازگشایی مدارس زنگ شور و شوق و زندگی جدید تحصیلی به صدا در خواهد آمد هرکس به نوعی وسایل مدرسه را برای فردا آماده کرده اند اما ناگهان غرش توپخانه ها و هواپیما های جنگی ارتش بعثی عراق آرامش کشور را برهم می زند و پرده ای از دود و آتش آبادان را در بر می گیرد. همه چیز به هم می ریزد. دانش آموزان به جای قلم سلاح به دست می گیرند تا از حیثیت ، سرزمین ،آرامان ها و نوامیس خود دفاع کنند.

علی همانند نوجوانان دیگر احساس می کردند که باید در مقابل دشمن ایستادگی کرد. تقریبا روز سوم مهر کار به جایی رسید که  خروج از آبادان آغاز شد. علی و خانواده اش تا ده مهر ماه در آبادان ماندند اما کار به تدریج بسیار سخت شد. لذا روز ده مهر ماه به همراه خانواده از آبادان خارج شده و به بهبهان بازگشتند و در محله قدیمی خود در جوار مسجد اباذر ساکن شدند.

از همان ابتدای ورود علی با حضور در مسجد اباذر در برنامه های  فرهنگی و معنوی شرکت می کرد. و برخی آموزش های ابتدایی نظامی را در مسجد و یا بسیج تجربه نمود.

حضور در جبهه نبرد

در سال اول و دوم جنگ علی به دلیل سن کم نمی توانست در جبهه حاضر شود با وجود تلاش زیادی که کرده بود نتوانسته بود که برای عملیات بیت المقدس و رمضان نظر مساعد خانواده را جلب کند. شکست حصر آبادان و آزادی خرمشهر برای علی و خانواده اش که مدت ها در این شهر زندگی می کردند بسیار خوشحال کننده بود. آن ها احساس می کردند که فرزندی دوباره به آغوش خانواده برگشته است. با این وجود او دست از تلاش برنداشت تا اینکه با وساطت برادر بزرگتر توانست با جلب رضایت پدر ، جهت حضور در عملیات والفجر مقداماتی به این مهم دست یابد.

عملیات والفجرمقدماتی

علی به همراه گردان بهبهان مدتی پیش از عملیات به منطقه شوش اعزام شد. او در مورد عملیات والفجر مقدماتی و شرایط خاص جبهه های نبرد در آن زمان می گفت:« عملیات والفجر قبل از شروع لو رفته بود و دشمن آمادگی کامل داشت . طولانی شدن روزهای قبل از عملیات باعث شده بود حتی در بهبهان، بنا به شنیده ها، زنان در شهید آباد در هنگام حضور بر قبور شهدا بنشینند و در مورد محل عملیات و موقعیت نیروهای رزمنده و... سخن بگویند.

شهادت سرداران بزرگ قرارگاه کربلا، دکتر مجید بقایی و حسن باقری، نیز تاثیر منفی خود را بر عملیات نهاده بود.»

به هرحال با این شرایط خاص عملیات وافجر مقدماتی در شامگاه 17بهمن سال 1361 آغاز شد.

علی به همراه گردان ... به عنوان پشتیبان گردان انشراح از امیدیه وارد عمل می شوند. خودش می گفت:« حرکت از ساعت 11 شب شروع شد و تا نماز صبح ادامه داشت. نزدیک اذان صبح به محل مورد نظر رسیدیم. گردان انشرا ح خط را شکسته بود. ما از دوکانال اولیه گذشتیم .اما خیلی زود متوجه شدیم که عراقی ها عمدا خط را باز گذاشته بودند تا ما در محاصره قرار بگیریم. لذا به ما فرمان عقب نشینی داده شد اما کار برای ما مشکل بود. هنگام عقب نشینی دچار پراکندگی شدیم . ما حدود هشت نفر بودیم که مسیر را اشتباه رفتیم. و دیگر امکان برگشت نداشتیم. تاروز 19 بهمن در همان محل بودیم. تصمیم داشتیم که صبح روز نوزدهم بعد از اذان صبح و با روشن شدن هوا مسیر اصلی را پیدا کنیم و برگردیم اما صبح روز نوزدهم به کمین دشمن خوردیم. و به این ترتیب به اسارت دشمن درآمدیم.

اولین برخوردهای دشمن

علی دهقان پیر در مورد اولین برخوردهای دشمن می گفت:« ما انتظار برخورد نرم و دوستانه ای از آن ها نداشتیم. طبیعی بود که در خط مقدم برخورد ها تند باشد. اما در ابتدا مشکل خاصی نبود اما هرقدر که از خط مقدم دور تر می شدیم برخورد ها خشن تر و غیر انسانی تر می شد. تا اینکه به سنگری معروف به سنگر تانک رسیدیم در آنجا همه چیز رنگ خشونت به خود گرفت حتی بعضی ها قصد کشتن ما را داشتند. به ما آب و غذا نمی دادند. تشنگی و گرسنگی و سرمای هوا امان ما را بریده بود. تا اینکه هنگام غروب ما را به شهر العماره  منتقل کردند و در مدرسه ای که ظاهرا اولین محل استقرار اسرای پشت جبهه بود منتقل شدیم.»

شب اول در همین مکان سپری می شود. ثبت نام اولیه صبح همان روز انجام می شود و ظهر روز بیست بهمن اسرا را از العماره به طرف بغداد حرکت دادند .

خاطره شنیدنی از مناظره یک نظامی عراقی با نوجوان ایرانی

در زندان العماره یکی از نظامیان عراقی از نوجوان ایرانی پرسید که گردان شما چند نفر بودند. نوجوان اسیر گفت بیش از 300 نفر. گفت چند نفر تخریب چی داشتید؟ رزمنده نوجوان پاسخ داد بیش از 300 نفر!! نظامی عراقی با عصبانیت پرسید یعنی همه شما تخریب چی بودید . در گردان هیچ پست دیگری وجود نداشت؟ جوان ایرانی با آرامش گفت چرا هرکس وظیفه خود را انجام می داد اما پشت میدان مین که می رسیدیم همه گوش به فرمان بودیم تا با فرمان فرمانده خود ، روی مین برویم و راه را باز کنیم.!!!! خشم نظامی عراقی برافروخته شده بود اما سعی می کرد خودش را کنترل کند. بعد پرسید اصلا کشور شما چقدر جمعیت داره؟ پاسخ داد که حدود 40 ملیون نفر . نظامی عراقی گفت از این جمعیت چند نفر رزمنده هستند؟ نوجوان رزمنده پاسخ داد 40 میلیون نفر !!!! گفت یعنی همه شما رزمنده هستید هیچ شغل دیگری ندارید؟

نوجوان: داریم هرکس شغل خود را دارد اما به محض فرمان امام همه شغل خود را رها کرده و رزمنده می شوند.

نظامی عراقی با شنیدن این جواب با عصبانیت تمام به صورت نوجوان ایرانی کوبید. و آنجا را ترک کرد.

این مطلب روحیه ما را بسیار بالا برد. و ضعف روحی دشمن را برای ما بیشتر آشکار کرد.

نمایش در بغداد

علی دهقان پیر در مورد حضور در بغداد با بغضی خاص سخن می گفت:«وارد بغداد که شدیم در سالن کوچکی جای گرفتیم. سالن کاملا محصور بود. تشنه و گرسنه بودیم. حتی پنجره ها جوری بسته بود که هوا هم جریان نداشت. اغلب بچه ها هم مجروح بودند. یکی از بچه ها با پوتین نظامی خود شیشه را شکست تا هوا وارد اتاق شود. سپس همه بچه ها با سردادن شعارهای عربی و فریاد زدن ، سربازان دشمن را متوجه خود کردند. افسر عراقی بعد از این ماجرا وارد شد و گفت :« پنج نفر پنج نفر بیایید تا شما را ببریم و اعدام کنیم!!» ما تجربه نداشتیم و در وحله اول باورمان شد که چنین اتفاقی می افتد. لذا از همدیگر خداحافظی می کردیموهر کس سعی میکرد با دوست خود همراه باشد تا آخرین لحظات زندگی را در کنار هم باشند . اما وقتی وارد محوطه شدیم دیدم که بحث دیگری است. هر شش نفر در یک خودرو نظامی ایفا قرار می دادند و ستونی از خودروها را ایجاد کردند تا  کثرت تعداد ماشینها نشانی از پیروزی ارتش بعثی قلمداد شود . این ستون نظامی وارد شهر بغداد شد و درخیابان های شهر به گردش درآمد. تا غروب این حرکت نمایشی را ادامه دادند و در این مسیر سختی های زیادی برما وارد شد. وضعیت مجروحین بسیار اسف بار بود. هلهله و شادی جمعیت در بغداد بی اختیار مرا به یاد پایکوبی کوفیان برگرد اساری کربلا انداخت . تاریخ گاهی شباهت های زیادی پیدا می کند. اگرچه ما هرگز خود را با اسرای خاندان اهلبیت مقایسه  نمی کردیم ولی آنچه را که در روضه ها و منابر می شنیدیم اینجا به نوعی مشاهده کردیم. با رسیدن غروب  و تاریکی هوا این نمایش مضحک به پایان رسید و ما خسته و تشنه و گرسنه  به جای اول خود برگشتیم.»

حرکت به سوی موصل

یک روز بعد از این واقعه اسرا را به سوی موصل حرکت دادند. در مسیر راه سربازی به اسرا می گوید که سختی شما دیگر تمام شده و شما دراردوگاه موصل ساکن می شوید و زندگی راحتی خواهید داشت..

در ذهن اسرا این تصویر ذهن نقش بست که دوران سخت گرسنگی و تشنگی و ضرب و شتم دیگر به پایان رسیده اما علی دهقان پیر از لحظه ورود به موصل چنین یاد می کند:« نیمه های شب بود که به موصل رسیدیم .هنوز حرف های سرباز عراقی در اتوبوس را در ذهن مرور می کردیم . من نفر سوم یا چهارم بود که از اتوبوس پیاده شدم  ودر اولین برخورد درجه داری تنومند چنان سیلی محکمی به گوشم نواخت که همه حرف های سرباز قبلی را از خاطر بردم . به زمین افتادم و به محض بلند شدن دو ردیف سرباز کابل به دست را دیدم که تونل موسوم به وحشت را برای ورود ما محیا کرده بودند. سربازان بی رحمانه می زدند و ما تلاش می کردیم قسمت های ضربه پذیر خود را تا حد ممکن از این ضربات در امان نگاه داریم. شب بسیار سخت و غمباری بود. که هر گز از صفحه ذهنم پاک نشده است. تا نزدیکی های صبح این حالت ادامه داشت تا اینکه همگی اسرا در آسایشگاه های خود جا گرفتند و سربازان محل اردوگاه را ترک کردند. . » به این ترتیب مرحله دیگری از مسیر سخت اسارت برای اسرای عملیات والفجر وقدماتی به پایان رسید.

پیرمردی به نام حاج حبیب صدام

در میان اسرا پیرمردی  حدودا 60 ساله بود به نام حاج حبیب صدام . از بچه های عرب زبان شوش بود. سربازان این عزیز را به شدت اذیت می کردند . ریشش را گرفته بودند و روی زمین می کشیدند. هم بخاطر عرب بودنش و هم بخاطر اسمش.سربازی به او می گفت : انت حرامی(تو دزد هستی) نام رییس جمهور ما را دزدی. حاج حبیب در همان حالت پاسخ داد :«رییس جمهور شما دزد است او نام مرا دزدیده چون من از او بزرگترم پس اول اسم من صدام بوده رییس جمهور شما بعد از من از این اسم استفاده کرده...» این گفته ها باعث شد که سربازان خشمگین شده و با شدت بیشتری به ضرب و شتم او پرداختند..

در اردوگاه موصل بزرگ ترکیبی از بچه های ارتشی و بسیجی و سپاهی بود. عراقی ها یک آسایشگاه را به ارتشی ها اختصاص داده بودند و سعی می کردند که از این نام ها سو استفاده کرده و بین بچه ها اختلاف ایجاد کنند. اما حضور بزرگتر هایی که تجربه های خوبی داشتند مانع از این دسیسه دشمن می شد. هرگاه سفره وحدت انداخته می شد چیدمان بچه ها در کنار سفره به گونه ای بود که نشانی از وحدت باشد و در نهایت بچه ها دست در دست هم شعار وحدت سر می دادند. این وحدت باعث شده بود که عراقی ها مصمم شوند این حالت انسجام را به شکل دیگری برهم زنند. لذا بسیاری از افراد شناخته شده را از اردوگاه بردند. علی دهقان پیردر مورد حالت بچه ها بعد از بردن افراد شاخص اردوگاه چنین سخن می گفت:« بعد از بردن بچه ها غم و اندوهی عجیب وجودمان راگرفته بود. احساس تنهایی می کردیم بخصوص ما که سن و سال کمتری داشتیم . آرزو می کردیم ما را هم به  همان اردوگاه ببرند تا دوباره کنارشان باشیم. صبح روز 27 اسفند سال 62بود که مشاهده کردیم تعدادی از سربازان به سراغ ما آمدند. ابتدا فکر میکردیم میخواهتد ما را نیز از اردوگاه ببرند. همه را به وسط حیاط اوردند و آنجا یکی از افسران عراقی که  او را ضابط ژاپنی(بخاطر شکل چشم هایش) خطاب می کردیم . به ما گفت :«  به شما میگوییم نماز جماعت نخوانید توجه نمی کنید. هرکاری که دوست دارید انجام می دهید ، امروز درسی به شما می دهیم که هرگز فراموش نکنید. » بعد گفتند تمام لباس های اضا فی از پلیور وپالتوها را از تن خارج کنید. سپس فرمان ضرب و شتم  صادر شد. دو ردیف سرباز ایستاده وتونل وحشت را تشکیل داده بودند و با کابل های سیاه خود به جان ما افتادند. این کتک کاری ذور تا دور  آسایشگاه ادامه داشت . درانتهای تونل نیز سه سرباز ایستاده بودند تا کار را تکمیل کنند و هرکس که به انتهای تونل میرسید تا ورود اسیر بعدی توسط اینسه نفر مورد ضرب وشتم قرار میگرفت .

http://uupload.ir/files/f1f1_img_20171226_113747.jpg


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.